تبليغاتX
هر گاه دید در اوج هستی به حباب فکر کن








هر گاه دید در اوج هستی به حباب فکر کن

درباره وبلاگ
نويسندگان
آثار تاريخي
دوستان من
پيوند روزانه
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا

اگر كه دل سوخته اي با تو غريبه نيستم كه بغض عشق را غزل غزل گريستم
نويسنده: بازنده مورخ: سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 در ساعت: 9:20
|+|

اگر كه دل سوخته اي با تو غريبه نيستم كه با تو بغض عشق را غزل غزل گريستم
نويسنده: بازنده مورخ: سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 در ساعت: 9:13
|+|

استاد شریعتی

مگر حضرت آدم یک موجود دو بعدی نبود ؟ نیمی اش خدایی و نیم اش شیطانی ؟

 

که خوی خدایی اش را به هابیل داد و خوی شیطانی اش را به قابیل ؟ خوب !

 

هابیل که جوان و ناکام مرد ،

 

قابیل کشتش

 

و این ها که خودشان را آدمیزاد می خوانند

 

همگی بچه های قابیل پست و قاتل و منفور خدا و آدم اند


نويسنده: بازنده مورخ: چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 16:33
|+|

نمی دانم چرا همه می خواهند ،

 

 طناب ِ امیدم را

 

از بام آمدنت ببرند !

 

می گویند ،

 

باید تو می رفتی تا من شاعر شوم !

 

عقوبتِ تکلم این همه ترانه را ،

 

تقدیر می نامند !

 

حالا مدتی ست که می دانم ،

 

اکثر این چله نشین ها چرند می گویند !

 

آخر از کجای کجاوه ی کج کوک جهان کم می آید ،

 

اگر تو از راه دور ِ دریا برگردی ؟

 

آنوقت دیگر شاعر بودنم چه اهمیتی دارد ؟

 

همین نگاه نمناک

 

همین قلب ِ بی قرار

 

جای هزار غزل عاشقانه را می گیرد !

 

می رویم بالای بام ِ بوسه می نشینیم

 

و ترانه به هم تعارف می کنیم !

 

در باران زیر سایه ی هم پناه می گیریم !

 

تازه می شود بالای تمام ِ ابرهای بارانی نشست !

 

آنوقت ،

 

آنقدر ستاره به روسری ِ زردت می چسبانم ،

 

تا ستاره شناسان

 

کهکشان ِ دیگری را در آسمان کشف کنند !

 

به چی می خندی ؟

 

یادت هست که همیشه ،

 

از خندیدن ِ دیگران

 

بر چکامه های پُر «چرا» یم دلگیر می شدم ؟

 

اما تو بخند !

 

تمام ترانه ها فدای یک تبسمت !

 

 

حالا برای همه می نویسم که آمدی

 

و سبزه ی صدایت در گلدان ِ سکوتم سبز شد !

 

می نویسم که دستهای سرد ِ مرا ،

 

در ضمیرِ این همه تازیانه گرفتی !

 

می نویسم که ...

 

بیدار شو دل ِ رؤیا باف !

 

بیدار شو . . . ! ؟

 


نويسنده: بازنده مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 10:6
|+|

هنوز خبری نیست

 

پاییز برگ های زردش رو ارزونی چشم های خسته این شهرشلوغ میکنه

 

نمی خواستم بگم اما وقتی تک و تنها زیر برگ ریزون فصل پاییز

 

 صدای برگ های زرد و می شنوم یاد دلی می کنم که عاشق این صدا بود

 

 دلی که تنها ی تنها رنگ پاییز رو ستایش می کرد

 

 دلی که حالا تک و تنها یه گوشه تاریک خسته از نا مهربونی های آدم های این شهر

 

 خاکستری داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه

 

 مرگی که همیشه آرزوش رو داشت .

 

 نمی دونم چرا دیگه هیچ چراغی توی این شهر چشمم رو روشن نمی کنه

 

دیگه هیچ نگاهی دلم رو گرم نمی کنه

 

 نمی دونم چرا دیگه جدایی درد بزرگ آدما نیست

 

 چرا آدمایی که یه زمانی دم از عاشقی میزدند حالا باید فراموش کنند که عاشق بودند .

 

 

چرا دلای آسمونی تنهان

 

 

آمدم اما نمی دانم چرا ؟

 

 

چرا ......................................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نويسنده: بازنده مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 10:5
|+|

    خدا گفت

 

*    لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من

 

*    ماجرایی که باید بسازیش

 

 

شیطان گفت

 

تنها یک اتفاق است ، بنشین تا بیفتد

 

 

 

*    آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند

 

*    و لیلی هیچ گاه اتفاق نیافتاد .

 

*    مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد

 

 

 

خدا گفت 

 

*    لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن

 

 

 

شیطان گفت

 

    آ سودگی ست . خیالی ست خوش

 

 

 

خدا گفت

 

*    لیلی ، رفتن است ، عبور است و رد شدن

 

 

 

شیطان گفت

 

*    ماندن است . فرو ریختن در خود

 

 

 

خدا گفت

 

*    لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن

 

 

 

 

 

شیطان گفت 

 

*    خواستن است . گرفتن و تملک

 

 

 

خدا گفت 

 

*    لیلی سخت است . دیر است و دور از دست

 

 

 

شیطان گفت

 

*    ساده است . همین جا و دم دست

 

*    و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی

 

*    لیلی های نزدیک لحظه ای

 

 

 

خدا گفت

 

*    لیلی زندگی است . زیستنی از نوعی دیگر

 

 

 

*    لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود

 

*    مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید

 

*    و می دانست که

 

*    لیلی تا ابد طول می کشد لیلی گریه کرد

 

 

 

لیلی گفت

 

*    امانتی ات زیادی داغ است . زیاد تند است

 

*    خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ،

 

*    امانتی ات را پس می گیری ؟

 

 

 

خدا گفت

 

*    خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس می گیرم

 

 

 

لیلی گفت

 

*    کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد

 

 

 

خدا گفت

 

*    مادری بهانه عشق است ،

 

*    بهانه سوختن ؛

 

*    تو بی بهانه عاشقی ،

 

*    تو بی بهانه می سوزی

 

 

 

 

لیلی گفت

 

*    دلم می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب

 

 

 

خدا گفت

 

*    اما من تب و تابم ، بی من می میری

 

 

 

لیلی گفت

 

*    پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ،

 

*    مرگ من ،

 

*    مرگ مجنون ،

 

*    پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

 

 

 

خدا گفت

 

*    پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست ؛

 

*    دریا تشنگی است و من تشنگی ام ،

 

*    تشنگی و آب

 

*    پایانی از این قشنگتر بلدی ؟

 

 

 

*    لیلی گریه کرد

 

*    لیلی تشنه تر شد

 

*    خدا خندید

 

 

 

خدا گفت

 

*    زمین سردش است

 

*    چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟

 

 

 

  لیلی گفت

  

*    من

 

 

 

*    خدا شعله ای به او داد

 

*    لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت سینه اش آتش گرفت

 

*    خدا لبخند زد . لیلی هم

 

 

 

خدا گفت

 

*    شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش

 

 

 

 

*    لیلی خودش را به آتش کشید

 

*    خدا سوختنش را تماشا می کرد

 

*    لیلی می ترسید

 

*    می ترسید آتشش تمام شود

 

*    لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد

 

*    مجنون سر رسید

 

*    مجنون هیزم آتش لیلی شد

 

*    آتش زبانه کشید

 

*    آتش ماند

 

*    زمین خدا گرم شد

 

 

 


نويسنده: بازنده مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 9:23
|+|

دوستت دارم

وقتی که تو را دیدم بذر عشق در قلبم کاشته شد با محبت آن را آبیاری کردم و با لطافت آن را نورانی کردم و اینک عشقت در قلبم سر به فلک کشیده و جوانه های خاطره را به میوه های آرزو سپرده من با دستان انتظار میوه هایت را می چینم و لبریز از امید فریاد می کشم تک درخت عشق و امید و آرزوی من با تمام وجود دوستت دارم .

نويسنده: بازنده مورخ: چهارشنبه هشتم اسفند 1386 در ساعت: 17:52
|+|

فرصت

هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتی اگه کسی بهت دروغ گفته باشه بازم بهش فرصت بده چون روزی فرا می رسه که خودت محتاج فرصت دادن دیگران می شی
نويسنده: بازنده مورخ: سه شنبه هفتم اسفند 1386 در ساعت: 19:16
|+|

ما به کساني عشق ورزيديم
که هيچوقت؛باران خيسشان
نکرده بود
و شبي؛

زير ريزش اشکهايمان

غرق شدند

 

نويسنده: بازنده مورخ: سه شنبه هفتم اسفند 1386 در ساعت: 19:16
|+|

همسفر

همسفر کوچه های دل تنگی ام

ای همنفس ، ای تمام هستی بدان که آفتاب پر مهرت درآسمان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد چرا که دیوانه وار دوستت دارم و بدان که من عاشق ترین عاشقانت هستم .پس جاودان بمان تا بمانم...



نويسنده: بازنده مورخ: سه شنبه هفتم اسفند 1386 در ساعت: 15:50
|+|

مــن عــــاشـــقـــــش بودم

 

مــن عــــاشـــقـــــش بودم

 

مــن عــــاشـــقـــــش بودم...

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو «داداشی» صدا مي کرد. به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نميکرد. آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش رو نميدونم.

 

 

ادامه دارد


نويسنده: بازنده مورخ: جمعه سوم اسفند 1386 در ساعت: 9:34
|+|

آخرین عاشق

تقدیم به ملکه های آرزوهایم

 

روزی که به دنیا آمدم ، گلا آینه بودند و آینه ها خوشبو . پروانه ها بالهایشان را در گلها تماشا می کردند و آینه ها شاخه شاخه می شکفتند . روزی که به دنیا آ مدم  ،چشمه ها زودتراز من راه رفتن را آ موخته بودند و پرنده ها بیشتر از من تو را می دانستند . من تو را نمی شناختم که کوه ها با تو حرف می زدند ، من تو را ندیده بودم که نسیم ها عاشقانه به دیدار تو می آمدند . من از هزار توی ازل گذشت و از جاده ی ملکوت سرازیر شدم و به خیابانهای خاموش زمین رسیدم .

چه بارانهایی که زودتر از من آمده بودند ، چه دشتهایی که زودتر از من سبز شده بودند ، چه آدمهایی که قرنها قبل از چشم گشودن من عاشقت شده بودند . ناگهان حسرتی بر دلم فرود آمد.

با خودم گفتم : آه من دیر آمده ام خیلی دیر سالها پی در پی گذشت .من در میان رنگین کمانها و غبارهای غلیظ قد کشیدم و گم شدم .

من در قطب شمال غفلت  یخ زدم و در جهنم دنیا سوختم و خاکسترم را بادها دست به دست بردند . من مثل شیشه های یک پنجره  ی فراموش شده ، شکستم .

شیطان هر روز در شبستان دلم می نشست و فرشته هایی را که از سوی تو برای احوالپرسی ام می آمدند ، مسخره می کرد . افسوس که آنها همیشه دست خالی از نزد من بازگشتند .

خدایا !

می دانم دوباره دیر آمده ام ، اما از بی تو بودن خسته ام . می خواهم یک شب بی هیچ آداب و. ترتیبی به اتاقت بیایم . برایت شاخه ای گل لاله بیاورم و با تو آشتی کنم و توبی هیچ سرزنشی مرا بپذیری . خدایا می خواهم عاشقی دیگر باشم ، اگر چه آخرین نفر باشم .


نويسنده: بازنده مورخ: جمعه سوم اسفند 1386 در ساعت: 9:22
|+|

گلم

گل من گریه نکن

که در آینه اشک تو غم من پیداست

قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست

گل من گریه نکن

سخن از اشک مخواه

از نگه کردنت احوال تو را می دانم

دل غربت زده ات

بینوایی تنهاست

من و تو می دانیم

چه غمی در دل ماست

گل من گریه نکن

اشک تو صاعقه است

تو به هر شعله ی چشمان تَرَم می سوزی

بیش از این گریه نکن

که بدین غمزدگی بیشتر می سوزی

من چو مرغ قفسم

تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی

گل من گریه نکن

که در آینه اشک تو غم من پیداست

دل به امید ببند ، نا امیدی کفر است

چشم ما به فرداست

زتبسم مگریز

دُر دندان تو در غنچه لبها زیباست

گل من گریه نکن


نويسنده: بازنده مورخ: جمعه سوم اسفند 1386 در ساعت: 9:19
|+|

آه.....

دلم  می سوزد برای تمام رویای هایی که نیمه تمام ماندند

و شاهزاده ای

 سوار بر اسب سیاه آمد و

با شمشیر نگاه خود تمام رویاهایم را گردن زد .

شاهزاده مرا با خود برد

تا دور دست  واهمه ها

تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها

و من تب کردم

اما دیگر نه رویاهای نا تمام

و نه دستی برای زدودن خسیسی واهمه ها .....

آه دلم گرفته است  !


نويسنده: بازنده مورخ: جمعه سوم اسفند 1386 در ساعت: 9:17
|+|

هر روز را با یاد تو آغاز و با خیال تو به پایان می رسانم ، تو بگو کجا هستی تا عشق به بال های شکسته ام قدرت پرواز بدهد . روزی که آخرین نگاهت را به من هدیه کردی از یاد نمی برم . در آن لحظات بیاد روزهای آشنایی مان افتادم . چه زیبا بود آن خنده ها و گریه ها ، آنت نگاه ها و گلایه ها . من با خودم اندیشیدم که آیا کسی جز تو می تواند تسکینی بر دردهای بی درمان من باشد . روزی که تو رفتی همچون سرابی در دل کویر گم شدم و جرعه ، جرعه آب وجودم در فراغت خشکید.

پس اکنون ای نازنین ! چگونه ،  می توانم جوش و خورش دل دریایی ات را نپذیرم ؟ در حالیکه می دانم زلال تر از همه ی اقیانوس هایی

 


نويسنده: بازنده مورخ: چهارشنبه یکم اسفند 1386 در ساعت: 18:16
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir